تبليغاتX
هزاردستان
هزاردستان



لنتراني


يك شب انگار عده اي آشنا
با بيل و كلنگ و گهواره آمدند
تمام روياهايم را واژه به واژه ويران كردند


منو

صفحه ي نخست
پست الكترونيك
آرشيو
طراح قالب : كاكتوس



دوستان

سیلوئت کاکتوس (کاکتوس)
کویر (آهویی)
یه جای راحت (امیر ک)
خم (هدی)
بچه های خیابون پشتی (الهام)
پرواز امیر (امیر)
بوی شبنم (مموشی)
ذهن زیبا (مهدی)
فکر نو (مهدی)





سین - جیم

آقابزرگم : مي تواني بگويي چطور مي شود فهميد توي ، شير آب هست ؟

 

من : خب ، وقتي شير را باز كنيم معلوم مي شود ديگر

2 شنبه بیست و چهارم تیر 1385 توسط باهادر نوشته شد /






مفلسي را به سوري سنگين و سفره اي رنگين دعوت كردند ، از رفتن ابا كرد و گفت : چه فايده از اين كه يك روز غذاي عالي با شكم خالي بخورم و سيصد و شصت و چهار روز ديگر به ياد آن يك روز ، حسرت ؟!

2 جمعه شانزدهم تیر 1385 توسط باهادر نوشته شد /