يك شب انگار عده اي آشنا با بيل و كلنگ و گهواره آمدندتمام روياهايم را واژه به واژه ويران كردند
صفحه ي نخست پست الكترونيك آرشيو طراح قالب : كاكتوس
سیلوئت کاکتوس (کاکتوس)کویر (آهویی)یه جای راحت (امیر ک)خم (هدی)بچه های خیابون پشتی (الهام)پرواز امیر (امیر)بوی شبنم (مموشی)ذهن زیبا (مهدی)فکر نو (مهدی)
سین - جیم
آقابزرگم : مي تواني بگويي چطور مي شود فهميد توي ، شير آب هست ؟ من : خب ، وقتي شير را باز كنيم معلوم مي شود ديگر
آقابزرگم : مي تواني بگويي چطور مي شود فهميد توي ، شير آب هست ؟
من : خب ، وقتي شير را باز كنيم معلوم مي شود ديگر
2 شنبه بیست و چهارم تیر 1385 توسط باهادر نوشته شد /
مفلسي را به سوري سنگين و سفره اي رنگين دعوت كردند ، از رفتن ابا كرد و گفت : چه فايده از اين كه يك روز غذاي عالي با شكم خالي بخورم و سيصد و شصت و چهار روز ديگر به ياد آن يك روز ، حسرت ؟!
2 جمعه شانزدهم تیر 1385 توسط باهادر نوشته شد /